تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
داد از اين دل من كه بسوزد چون شمع
 
هم به ناكامي دوست هم به حال دشمن
 
اين دل من چون است؟
 
 
گاه برافروخته دل ،گاه چون لاله دلش سوخته دل
 
گاه چون ابر گرفته ست دلم،گه چو دل مي رود از دست دلم
 
گاه چو درياست كه اندر دل ان ،سخت طوفان بر پاست
 
گاه چون كهنه اجاقي دم سرد،جاي خاكستر هاست
 
يا نمود دگري از امال
 
گاه ارام چو طفلي در خواب،گه خروشنده چنان جيحون است
 
گاه رنگ شفق،اري اري خون است
 
دلم از دست دلم
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 11:35 |