تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوری ست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه چیده ست سیب از درخت زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 23:17 |