تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی

وسط سفره ی نو

بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

بوی باغچه

بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه

پی فانوس

توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 21:15 |
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علف شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند بکنند  با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم

دست به دعا شدند . برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند .

نخست از خدا غذا خواستند .

فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن  آن را خورد .

سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت .

هفته بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست  فردا کشتی دیگری غرق شد زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه لباس و غذای بیشتری خواست

فردا در صورتی معجزه وار تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید .

مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.

فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت  مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد  چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد (پس همین جا بماند بهتر است)

زمان حرکت کشتی  ندایی از آسمان پرسید :

" چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟"

پاسخ داد:

"این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است  همه را خود درخواست کرده ام

درخواست های او که پذیرفته نشد  پس لیاقت این چیزها را ندارد ."

ندا  مرد را سرزنش کرد:

"اشتباه می کنی  زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید ."

مرد با حیرت پرسید :

" از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟"

" از من خواست که باید مدیون او باشم ؟"

" از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم."

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست .

نتیجه دعای دیگران بر ماست .

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 21:23 |