تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

باز

ای الهه  ی ناز  با دل من بساز

کین غم جان گداز    برود ز برم

باز

می کنم دست یاری  به سویت دراز

بیا تا غم خود را  با راز و  نیاز

ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت  دلم را هدف

به خدا همچو مرغ  پر شور و شرر

به سویت بپرم

آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست؟

ناز تو بیش از این بهر کیست؟

تو الهه ی نازی   در بزمم بنشین

من تو را وفادارم  بیا که جز این نباشد  هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر

نیابی اثرم

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 16:15 |

دامن چین دار دخترک

  

 در شیب کوچه کوتاه شد

    

 کوتاه تر

       

 کوتاه تر

 

و چارقد گل گلی اش را

  

   باد هرزه ربود

 

   کوچه ایستاده بود

    

  و اصالت می رفت .

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 23:21 |