تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
زندگی موهبت است.
زندگی هدیه ی خداوند است.
ما زندگی را با تلاش مان به دست نیاورده ایم .
ما حتی استحقاق زندگی را نداشتیم ، اما آن را دریافت کردیم.
گرچه شکر زندگی ، از دست و زبان مان بر نمی آید ،
اما دریغ از یک کلمه سپاس !
ما قدردان زندگی نیستیم .
ما می بینیم ، اما شکر دیدن را به جا نمی آوریم .
ما دل داریم و با آن می توانیم دوست بداریم ،
اما این کار را نمی کنیم.
ما به جای قدر دانی و سپاس از هستی ، مدام گله می کنیم و می نالیم.
اگر به نیایش مردم گوش کنی ، تعجب می کنی؛
نیایش آن ها آکنده از گله و استغاثه است.
نیایش آن ها ؛ سپاس از آنچه هست ، نیست،
بلکه گله و شکوه و شکایت برای چیزی ست که نیست . آن ها مدام بیش تر و بیش تر می خواهند:"این کافی نیست"
در واقع هیچ وقت کافی نخواهد بود. گدا می خواهد ، دارا می خواهد، پادشاه می خواهد،
همه می خواهند و بیش تر می خواهند .
همه طالب بیش تر و بیش ترند.
این افزون طلبی ، به  معنای آن است که:
" خدایا آنچه تاکنون به من داده ای ، بس نبوده است، کافی نبوده است، ناقص بوده است."
این افزون طلبی ، به معنای آن است که:
" خدایا ، تو با من عادل نبوده ای!"
این افزون طلبی با دین منافات دارد.
بنابراین ، هر کس که راضی به رضای حق نیست ، دیندار نیست.
نیایش حقیقی ، نیایشی است از سر سپاس ،نه از روی نیاز.
نیایش حقیقی ، مرا به یاد خطبه ی قدیس فرانسوی برای پرندگان می اندازد:
"خواهران و برادران کوچک  من !
ای پرندگان!
لطف حق ، چه بسیار شامل حال تان گردیده است!
نمی دانم از عهده ی شکر او بر خواهید آمد؟!
او بال تان داد که سبکبال هوا را بشکافید و به هر کجا که می خواهید پرواز کنید،
جامه ی پر بر تن تان کرد تا سرما تن لطیف تان را نیازارد،
در هنگامه ی امواج و طوفان ، تخم هایتان را در کشتی نوح ایمن داشت،
تا مبادا قاب دنیا از تصویرتان خالی شود.
گذشته از این ها ،برای دم و باز دم تان هوا فرستاد تا مایه ی حیات تان باشد.
نه کشت می کنید و نه درو.او همواره بر زمین و بر درختان میزبان تان است ،
سفره اش مدام پهن است تا مبادا گرسنه بمانید .
از چشمه و نهر او می نوشید .
در هنگامه ی بادهای ناملایم ،به کوه های او پناه می برید و به وقت سیلاب سختی ها  ،
بر بلندای درختان او آشیان می سازید.
چون نمی دانستید چگونه بریسید و چگونه ببافید،
شما و فرزندانتان را با پر پوشاند.
آفریدگار چه بسیار دوست تان دارد!
پرهاتان همیشه خیس باران محبت اوست.
پس خواهران و برادران کوچکم!
مبادا با ناسپاسی ، کفران نعمت کنیدو دیده را نادیده بگیرید ،
حنجره هاتان پر از نغمه های ستایش باد !"
+ نوشته شده توسط مریم در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 17:37 |
- ای خدای بزرگ که در آسمانی..
بله
- حواسمو پرت نکن ، دارم دعا می کنم.
خب ، تو منو صدا کردی.
- من؟ دارم دعا می خونم : " ای خدای بزرگ که در آسمانی ..."
دیدی ، دوباره صدام کردی.
مگه نگفتی : ای خدای بزرگ که در آسمانی"
خب ، من اینجام.
- آها ، آها اما منظوری نداشتم . فقط داشتم دعای روزانه مو می خوندم . من همیشه با خدا راز و نیاز می کنم.
- حالمو خوب می کنه ، احساس می کنم وظیفه مو انجام دادم.
بسیار خوب  ادامه بده
- ".. نام تو مقدس باد..."
منظورت چیه؟
- از چی؟
از " نام تو مقدس باد"، " مقدس" یعنی چی؟
- خب...، یعنی ... ام م م م  ، ... نمی دونم..
-خب این یه قسمتی از دعاست ، راستی معنی اش چیه؟یعنی " عزیز" ، " منزه " ، " عالی".
- آها ، تا بحال دربارش فکر نکرده بودم.
-"... پادشاهی تو بر زمین بیاید و  اراده ی تو بر زمین جاری شود ، همانگونه که بر آسمانها جاری است...".
آیا واقعا می خواهی که اراده ی من بر زمین جاری بشه؟
- بله ، چرا نه؟
به خاطرش چه کار می کنی؟
- کار ؟ مگه باید کاری کرد؟ فکری درباره اش نکردم. اما فکر کنم خیلی خوب می شه که تو کنترل همه چیز اینجا رو هم مثل آسمون به دست بگیری.
اون وقت  تو رو هم کنترل کنم؟
- خوب ... من کلیسا می رم.
فقط همین؟ بداخلاقی ات چی؟ تو برای رفع اون باید بیشتر کار کنی.
پول خرج کردنت هم همین طور... همه ی پول هاتو خرج خودت می کنی.
کتاب هایی که می خونی چی؟ چیزای خوبی نیستن .
- چقدر از من ایراد می گیری ! منم یکی مثل بقیه.
مگه نمی خوای که اراده ی من بر زمین جاری بشه؟
پس از تو و امثال تو که اینو می خواین باید شروع کنم.
- آها ، خوب درسته اشکالاتی دارم.
- راستی حالا که می خوای روی عیب هام کار کنی ، یادت باشه چندتای دیگه هم دارم.
می دونم
- البته تا به حال در این باره فکر نکرده بودم.اما می بینم واقعا دلم می خواد از شر بعضی هاشون خلاص بشم.
خوبه ، داریم به یه جاهایی می رسیم.
با هم روی اونا کار می کنیم تا موفق بشی.
آفرین.
- ببین خدا ، این دعا داره کمی طولانی تر از معمول می شه.
-" لطفا نان امروزم را مرحمت کن .." باید برم.
نان؟ تازه باید مواظب خوردنت هم باشی، همین حالا هم اضافه وزن داری!
- خدایا چقدر امروز از من ایراد می گیری!
- من دارم وظیفه ی دینی روزانه مو انجام می دم، یکهو وارد می شی و ایراد گیریت شروع میشه؟
وقتی درست دعا بخونی همینکه صدات به گوشم می رسه، می یام ، و جوری می شه که شاید
ناچار بشی خودتو تغییر بدی.
تو منو صدا کردی ، من هم اومدم.
به دعا خوندنت ادامه بده.
می خوام ببینم در ادامه چی می گی؟
- می ترسم.
از چی؟
- آخه می دونم چی به من می گی!
خب ، امتحان کن.
-"... خدایا بدی های ما را ببخش ، همان طور که ما کسانی را که به ما بد کرده اند
می بخشیم..."
خب ، نظرت درباره ی " مارگریت " چیه؟
- می دونستم که پای اونو وسط می کشی.
- مگه ندیدی چه دروغ ها درباره ی من گفته؟
- چه قصه ها درباره ی خانواده ام سر هم کرده؟
- هنوز تقاص اینا رو پس نداده . قسم می خورم تا حسابم و باهاش صاف نکنم ، آروم نگیرم!
پس این چیزهایی که در دعا می گی چی می شه؟
- موضوع مارگریت و ندید بگیر.
خوبه ، لااقل صداقت داری . اما اینبار تلخ و سنگین رو با خودت بردن و این تلخی رو در دل
نگه داشتن چه لطفی داره؟
- بذار حسابمو با او صاف کنم ، اون وقت حالم بهتر می شه، چه بلایی که سرش نیارم!
- کاری می کنم که آرزو می کرد خیچ وقت همسایه ام نشده بود.
اما می دونی که با این کار ، حالت بهتر نمی شه؟
انتقام اصلا شیرین نیست . ببین از فکر انتقام چه قدر منقلب شدی!
بیا ، خودم همش و درست می کنم.
- می تونی؟ چطور؟
مارگریتو ببخش ، من هم تو رو می بخشم.
اون وقت می بینی چقدر قلبت آروم می شه، بذار حس نفرت و بدی با مارگریت بمونه.
تو خودتو از این حس خلاص کن.
- حق با توست . همیشه حق با توست. خدایا ببین ، الان بیشتر از اون که بخوام از مارگریت انتقام بگیرم، دلم می خواد با تو صاف و رو راست باشم.
- اوکی ، من اونو می بخشم.
- حتی بهش کمک می کنم که در زندگی راه درست و پیدا کنه.
-حالا که به این قضیه فکر می کنم، دلم برا مارگریت می شوزه ، در وضع بدی گیر افتاده.
-باید تاوان ضایع کردن حق دیگران رو بپردازه.- خدایا خودت یه جوری راه درست رو پیش پاش بزار.
آفرین ، عالی شد، حالا چه احساسی داری؟ 
 -ام م م م .... خب ، بد نیست . نه ، راستشو بخوای خیلی بهتر شدم.
-گمان کنم امشب ، بعد از مدت ها دیگه گرفته و عصبی به رختخواب نرم.
-تا یادم میاد همیشه ناراحت به رختخواب  رفتم .
و چون نمی تونستم درست استراحت کنم ، همیشه خسته و کسل بودم . گمان کنم از این به بعد درست بشه.
دعات هنوز تمام نشده ادامه بده.
-آها ، "... خدایا ، ما را چنان هدایت کن که وسوسه بر ما غلبه نکند و از شر بدی ها نجات مان بده."
همین کار رو خواهم کرد . تو هم سعی کن خودتو در وضعیتی قرار ندی که دچار وسوسه بشی.
- منظورت چیه؟
وقتی می دونی کسی باید لباس ها رو بشوره و خونه رو مرتب کنه ، تلویزیون روشن نکن.
یا اگه می بینی نمی تونی روی دوستات تاثیر خوب بگذاری و گفتگوها تونو به مسیر مثبتی هدایت کنی ، شاید بهتر باشه نسبت به این دوستی ها تجدید نظر کنی.
یک چیز دیگه ، نگذار همسا یه هات و دوستات برات بت بشن و بخوای از اونا تقلید کنی.
وخواهش می کنم از من هم به عنوان راه فرار استفاده نکن!
- قسمت آخر رو نفهمیدم.
وقتی در شرایط دی قرار می گیری ، به درد سر می افتی ريا، به من پناه می بری و می گی:
" خدایا اگه از این گرفتاری خلاصم کنی ، قول می دم دیگه فلان کار رو نکنم".
از این وعده وعیدها چند تا دادی؟ یادت هست؟
- اوه ، بله ، شرمنده ام ، واقعا شرمنده ، ای خدا.
به یاد کدومشون افتادی؟
- آن شبی که دیدید رفته بود و منو بچه ها در خانه تنها بودیم چنان بادی می وزید که فکر می کردم
الان سقف خونه از جا کنده می شه، رعد و برق هم که همه رو به وحشت انداخته بود.
- یادمه گفتم: " خدایا اگر ما را از این وضع خلاص کنی قول می دم هیچ وقت دعایم را ترک نکنم".
خب ، من کار خودمو کردم ، تو چی؟
- متاسفم ، واقعا متاسفم . تا حالا فکر می کردم فقط دعا کافیه و لازم نیست کار دیگه ای بکنم
- هیچ فکر نمی کردم اتفاق امشب پیش بیاد.
خب ، ادامه بده و دعاتو تموم کن.
-" خدایا ، پادشاهی و اقتدار ، و حمد و سپاس همواره شایسته ی توست ، آمین"
می دونی چه چیز رو به عنوان حمد و سپاس قبول می کنم و چه چیز منو خوشنود  می کنه؟
-  نه ، راستی چه چیزی تو رو خوشنود می کنه؟ دلم می خواد از این به بعد کاری کنم که تو خوشنود بشی
- دیدم چه بلایی  سر زندگی خودم آوردم!
و دیدم چقدر عالیه که بتونیم راه تو رو بریم
جواب سوالم و دادی.
- دادم؟
بله.
حمد و ستایش از نظر من اینه که همه مثل تو، منو دوست داشته باشن و می بینم که داره کم کم اتفاق می افته
حالا که بعضی اشکالات رو  شد و می خوای اونا رو برطرف کنی ، چه کارها که  نمی تونیم با هم بکنیم.
- خدایا ببینم چطوری منو درست می کنی ها!اوکی؟
اوکی.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 21:20 |

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم..
در طبقه ی دهم ، زن و شوهربه ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه ی نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد!
در طبقه ی هشتم می داشت گریه می کرد، چون نامزدش ترکش کرده بود!
در طبقه ی هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد!
در طبقه ی ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!
در طبقه ی پنجم آقای وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید!
در طبقه ی چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!
در طبقه ی سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
در طبقه ی دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه پیش مفقود شده بود ، زل زده است!
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.
اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانیهای خودش را دارد.
بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدرها هم بد نبود !
حالا کسانی که همین الان دیدم ،دارند به من نگاه می کنند.
فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان آن قدرها هم بد نیست!
 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 13:31 |