فکر می کنی یه قلب چند بار می تونه بشکنه؟
امشب یه غم اومده ، می خواد قلبم و بشکنه ولی هر چقدر نگاه می کنه هیچ جایی رو برای گذاشتن حتی یه ترک کوچیک هم پیدا نمی کنه
می دونی قلبم به اون غم چی گفت؟
غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سر سفره ی رنگین دل بنشانمت بنشین غمی نیست
می دونی تا حالا سنگ صبور خیلی ها بودم ولی حرف دلم و هیچ وقت نتونستم به کسی بگم ، فکر میکنم حرفم باید تو دلم بمونه
ولی اخه اونی که باید بدونه و بشنوه که می دونه
تو قلبم احساس سنگینی می کنم
فکر می کنم اون غم هم یه جوری خودش و جا داد
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی؟
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
می گه من دوستت دارم تو می دونی؟
به غم جدید خوش آمد میگم
کاش بتونم مهماندار خوبی براش باشم
ولی آیا این غم یه مهمانه یا کم کمک مثل بقیه غم هام صاحب خونه می شه؟
تو می دونی؟
