تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

فکر می کنی یه قلب چند بار می تونه بشکنه؟

امشب یه غم اومده ، می خواد قلبم و بشکنه ولی هر چقدر نگاه می کنه هیچ جایی رو برای گذاشتن حتی یه ترک کوچیک هم پیدا نمی کنه

می دونی قلبم به اون غم چی گفت؟

غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سر سفره ی رنگین دل بنشانمت بنشین غمی نیست

می دونی تا حالا سنگ صبور خیلی ها بودم ولی حرف دلم و هیچ وقت نتونستم به کسی بگم ، فکر میکنم حرفم باید تو دلم بمونه

ولی اخه اونی که باید بدونه و بشنوه که می دونه

تو قلبم احساس سنگینی می کنم

فکر می کنم اون غم هم یه جوری خودش و جا داد

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی؟

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه

می گه من دوستت دارم تو می دونی؟

به غم جدید خوش آمد میگم

کاش بتونم مهماندار خوبی براش باشم

ولی آیا این غم یه مهمانه یا کم کمک مثل بقیه غم هام صاحب خونه می شه؟

تو می دونی؟

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:56 |
تولد حضرت زهرا رو به هموتون تبریک می گم ایشالا بتونیم خیلی چیزار رو از این بانو یاد بگیریم و تو زندگی استفاده کنیم

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گو يند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. لذا, من با اين كوچكي, بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟!
خداوند پاسخ داد:
از ميان تعداد بسيار فرشتگان من, يكي را براي تو در نظر گرفته ام و از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
اما, اين جا در بهشت, من كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد:
فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد:من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند, وقتي زبان آن ها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي, در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:
وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم , چه كنم؟
خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت:
فرشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا
كني.
كودك سر را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي در برابر آن ها از من محافظت خواهد كرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد. حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت.اگرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام , بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد؟
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 20:29 |

دو دوست با پای پیاده در بیابان عبور می کردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند .

یکی از آنها از سر خشم ، بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی ورده بود ، سخت آزرده شد ولی بدون اینکه چیزی بگوید ، روی شن های بیابان نوشت :" امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد".

آن دو در کنا ر یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد :"امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد".

دوستش با تعجب از او پرسید : بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟

دیگری لبخند زد و گفت: "وقتی کسی ما را آزار می دهد ، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش ، آن را پاک کنند .ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد".

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 21:45 |

در آرامش و سکوت عمیق شبی تاریک ، هنگامی که خواب بر من چیه می شد، ذات هفتگانه با هم شروع به سخن گفتن کردند ، نخستین ذات گفت : سالهاست که من در درون مرد دیوانه زندگی می کنم

و در این مدت کاری نکردم جز اینکه غم و دردهایش را زنده کنم

 اکنون ، از این کار خسته شده ام و می خواهم شورش کنم . ذات دوم گفت : ای خواهر ، تو از من خوش شانس ترهستی ، زیار بر من مقدر شده است که همیشه شریک شادی ها و لذت های این دیوانه باشم و برای خنده هایش بخندم و در زمان شادمان اش آواز بخوانم و با پاهایی که بال دارند ، برای اندیشه های روشن و زیرکانه اش به رقص در آیم . پس اگر قرار است شورشی صورت گیرد چه کسی شایسته تر از من برای این کار است . سومین ذات گفت ای دوستان وای بر شما من از هر دوی شما برای آشوب کردن سزاوار ترم ،زیرا بر من مقدر شده است تا همواره بیمار عشق باشم و در آتش اشتیاق و دل دادگی بسوزم.پس به خاطر تحمل این همه درد و بد بختی و اندوه چه کسی برای شورش از من شایسته تر است؟

چهارمین ذات گفت :ای دوستان از میان شما من از همه بد بخت ترم زیرا بر من مقدر شده است تا همواره آتش نفرت ،دشمنی ، خشم و کینه را در قلب این دیوانه بر افروزم . من آن ذات خشمگین و طوفانی هستم که در غارهای تاریک دوزخ متولد شده ام پس چه کسی شایسته تر از من است تا بر این دیوانه طغیان کند؟

پنجمین ذات گفت خواهران من بر همه شما غبطه می خورم زیرا بر من قدر است تا خوابها و آرزوهای پایان ناپذیر این مرد دیوانه را زنده نگه دارم و گرسنگی و تشنگی نا آرام او را بر انگیزم و بی آنکه طعم آرامش و راحتی را بچشم در جستجوی ناشناخته ها ی فضای بی نهایت و آنچه که هنوز خلق نشده ،باشم پس من از همه شما بر شورش سزاوارترم

ششمین ذات گفت خواهران شما چقدر خوشبخت هستید و من چقدر بد بخت و تیره روزم

من آن ذات کارگر و پست و حقیری هستم که با دستانی شکیبا و چشمانی شب زنده دار روزها را به تصویر می کشم و به عناصر زشت ،فانی و بی شکل ،شکلهایی زیبا ،تازه و ابدی می بخشم پس، ذات آرام و گوشه گیر و تنهای چون من سزاوار شورش و طغیان بر این دیوانه است

هفتمین ذات گفت :وای بر شما ، چقدر عجیب است که همه شما می خواهید بر علیه این مرد بیچاره شورش کنید زیرا هر یک از شما وظیفه ای دارید که باید انجام دهید ای کاش می توانستم مانند شما باشم تا کاری برای او انجام دهم اما من ذات بیکاری هستم که وظیفه ای برایم مقدر نشده است جز سکوت و خاموشی که تا ابد در تاریکی بی نهایت بنشینم در حالی که شما سر گرم ساختن زندگی دوباره با همه مظاهر گوناگونش هستید خواهران شما را به خداوند سوگند می دهم به من بگویید کدام یک از شما سزاوارتر از من برای شورش است؟

هنگامی که هفتمین ذات سخنان خود را به پایان رساند، شش ذات دیگر با مهربانی و دلسوزی به او نگریستند و هیچ پاسخی ندادند شب فرا رسید و آنان در حالی که قلبا از وظایفی که بر آنان مقدر شده بود شاد بودند به خواب شیرینی که سرشار از تسلیم و رضا در برابر مرد دیوانه بود فرو رفتند اما هفتمین ذات همچنان بیدار ماند و به "هیچ چیز" که در پس "همه چیز" بود چشم دوخت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 11:18 |

يا لطيف
قصه ي آن دختر را مي داني ؟
که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنيا تنفر داشت

و فقط يکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنين گفته بود

«
اگر روزي قادر به ديدن باشم

حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم

عروس حجله گاه تو خواهم شد
»

***
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد

که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد

و دختر آسمان را ديد و زمين را

رودخانه ها و درختها را

آدميان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست


***
دلداده به ديدنش آمد

و ياد آورد وعده ديرينش شد
:
«
بيا و با من عروسي کن

ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام
»

***
دختر برخود بلرزيد

و به زمزمه با خود گفت
:
«
اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟
»
دلداده اش هم نا بينا بود

و دختر قاطعانه جواب داد
:
قادر به همسري با او نيست


***
دلداده رو به ديگر سو کرد

که دختر اشکهايش را نبيند

و در حالي که از او دور مي شد

هق هق کنان گفت

«
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي
»

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 22:38 |

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین دل بنشانم ات بنشین غمی نیست

حوای من ، بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه ، فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانت مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 15:10 |