تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد , بیگانگی شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید ان گمگشته اواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست؟

فکرت آخر از چه رو اشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی که در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران

کو دگر آن دختر دیروز نیست

آه, آن خندان لب شاداب من

این زن افسرده ی مرموز نیست

...

همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

آه , این است آنچه می جستی به شوق

راز من, راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

 

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه , اینست آنچه رنجم می دهد

ورنه , کی ترسم ز خشم و قهر تو

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 13:35 |


حال من بد نيست ؛ غم کم مي خورم


کم که نه ! هر روز کم کم مي خورم


آب مي خواهم ؛ سرابم مي دهند


عشق مي ورزم ؛ عذابم مي دهند


در ميان خلق سر در گم شدم


عاقبت آلوده ي مردم شدم


بعد از اين با بي کسي خو مي کنم


هر چه در دل داشتم رو مي کنم


درد مي بارد چو لب تر مي کنم


طالعم شوم است باور مي کنم


من که با دريا تلاطم کرده ام


راه دريا را چرا گم کرده ام ؟


من نمي گويم که با من يار باش


من نمي گويم مرا غم خوار باش


روزگارت باد شيرين ! شاد باش


دست کم يک شب تو هم فرهاد باش


هيچ کس دست مرا وا کرد ؟؟‌ نه


فکر دست تنگ ما را کرد ؟؟ نه


هيچ کس از حال ما پرسيد ؟؟ نه


هيچ کس اندوه ما را ديد ؟؟ نه


چند روزي هست حالم ديدنيست


حال من از اين آن پرسيدنيست


گاه بر روي زمين زل مي زنم


گاه بر حافظ تفاءل مي زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت


يک غزل آمد که حالم را گرفت :


"ما ز ياران چشم ياري داشتيم


خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"!!!!


+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 19:4 |

از دست عزیزان چه بگویم؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 23:38 |

 

سلام

اینم وبلاگ من

بالاخره با کمک داداشم راه اندازی شد

فقط تنهام نزارین چون به کمک شما هم نیاز دارم

اول از همه این شعر و میزارم چون خیلی دوستش دارم شاید حرف دل خیلی از شما هم باشه

 

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیش نیست این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد, ...

رها کنی بروند از دلت جدا باشند

به انکه دوست ترش داشته , به ان برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... ! نه نفرین نمی کنم

که مباد به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود ان زمان برسد

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 14:59 |