هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد , بیگانگی شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید ان گمگشته اواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست؟
فکرت آخر از چه رو اشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی که در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه, آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده ی مرموز نیست
...
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست
آه , این است آنچه می جستی به شوق
راز من, راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه , اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه , کی ترسم ز خشم و قهر تو
