تبليغاتX
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

حميد مصدق خرداد 1343

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 " جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت!

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 16:53 |

ميخوام يه كم متفاوت بنويسم

اولش گفتم بگم:

26 سال پيش در چنين روزي دختري با موهاي زيتوني و چشمهاي سبز ديده به جهان گشود . نام او را مريم نهادند.

و یه عالمه چیز دیگه ...

یه عالمه از دوستام بهم زنگ زدن تبریک گفتن.( اینقده خوشکل و مهربون)

ولی اصلا قشنگ نبود

دوسش نداشته باشید

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 17:50 |

دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من که یکی دوتا نیست، با وجود اینهمه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند!

ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور بودی، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!

گفت چرا ارباب دیده ام.. اما.. چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دوتا می بیند..ولی دختر من اینهمه بدبختی را...

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 11:36 |

اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست

نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

 آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم

ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

 دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم

كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست

 بايد خدا هم با خودش روراست باشد

وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر

پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:28 |
در مي‎گشايد
        و باز مي‎گردد
تا با لبخندي بگويد
               ـ ببخشيد
               كلماتم اشتباهاً اينجا جا مانده
و مي‎رود
                             تا بفهمم
آن لبخند و آن «دوستت دارم»
           براي من نبود

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 9:50 |
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 10:21 |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 16:17 |
قلم اينك به تمناي تو در رقص آمد
اين چه ني بود كه با ناي تو در رقص آمد
اين چه ني بود كه بر صفحه به جز «لا» ننوشت
تا كه بر كرسي «الا» ي تو در رقص آمد
قلم است اين به كفم شعله  ي آتش شده است
يا به دستم يد بيضاي تو در رقص آمد
شعله ي طور بيفروز كه ره تاريك است
نغمه اي سر كن موساي تو در رقص آمد
شبنمي هستم همسايه ي خورشيدم كن
با همان جذبه كه عيساي تو در رقص آمد
مستي ام سلسله ي هستي ام از پاي گسست
تا كه در سلسله ميناي تو در رقص آمد
تشنه ام ساقي لب تشنه! بياور جامي
سرخوش آنكس كه به صهباي تو در رقص آمد
موج در موج فرات از هيجان كف مي زد
تا كه در علقمه سقاي تو در رقص آمد
قلم از پاي فتاده ست و به سر مي گردد
ساقي تشنه لب از علقمه برمي گردد
ساقي تشنه لب از علقمه سرمست آمد
آنچنان دست بيفشاند كه بي دست آمد
آب آتش شد و در حسرت لبهاي تو سوخت
لب آب از عطش حل معماي تو سوخت
كفي از آب گرفتي و به آن لب نزدي
چه در آن آينه ديدي كه سراپاي تو سوخت
«يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد
صوفي از خنده ي مي در طمع خام افتاد»
صوفي خام توام در طمع جام توام
هر كه سرمست تو شد نيك سرانجام افتاد
ساقي تشنه لبانيد و جهان مست شماست
گرچه بي دست، زمام دو جهان دست شماست
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 17:40 |
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک وز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 15:42 |

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم


گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم


از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم


در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم


وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم


باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم


وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم


عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم


با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم


دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم


ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم


دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 21:48 |